امروز : يكشنبه, ۲۶. خرداد ۱۳۹۸
فریادهایی که در گلو خفه شد PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۳۶

بر روی موزائیک های کف سلول دراز کشیده بودیم و از شدت درد مثل مار گزیده ها به خود می پیچیدیم و از تنها چیزی که خبری نبود، خواب بود و استراحت. به هرطرف نگاه می کردم، دلم به درد می آمد.



آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده حمید عیوضیان است:


شانزدهمین روز اسارت/ اردوگاه رمادیه/ سلول ۶


شب، شبی سخت و دردناک بود. روز را بدین گونه سپری کردن و شب را با درد و زجر به انتظار نشستن با بدن های تکه و پاره و زخم خورده، کاری بس دشوار بود.


بر روی موزائیک های کف سلول دراز کشیده بودیم و از شدت درد مثل مار گزیده ها به خود می پیچیدیم و از تنها چیزی که خبری نبود، خواب بود و استراحت. به هر طرف نگاه می کردم، دلم به درد می آمد. در گوشه ای یکی از بچه ها افتاده بود و از درد به خود می پیچید. بدن او یکسره از ضربات کابل سیاه شده بود.


صدای نک و نال بچه ها، سلول را پرکرده بود؛ در این هنگام یکی از نگهبانان در سلول را گشود و در حالی که از چهره اش عصبانیت موج می زد، جملاتی را پشت سرهم ردیف کرد و بعد آنجا را ترک کرد. ناخودآگاه متوجه هشدار او شدیم و برای اینکه بیش از این کتک نخوریم، ناله و فریادهایمان را در گلو خفه کردیم. شب را با زجر و شکنجه به پایان رساندیم، اما دریغ از یک لحظه استراحت.



انتهای متن/ک

منبع: سجاد

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید