امروز : دوشنبه, ۰۲. مهر ۱۳۹۷
جرقه / دلنوشته PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط Esfehan   
سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۴۸

جرقه


آنقدر گذشت كه خاك سنگين 23 سال دوري، روي خاطره‌هايش رسوب كرد. ديگر به زحمت لحظات تلخ و شيرين دوران اسارت از ذهن مي‌گذرند؛ لحظاتي كه در كشاكش روزگار پرآشوب امروزي كمرنگ شده‌اند. مگر زماني كه صفحه‌اي از دفتر امروز، جرقه‌اي از خاطرات گذشته را در ذهن روشن سازند.
همين بحث داغ امروزي را مي‌گويم؛ همين كه بعضي‌ها مي‌گويند: «ارزشهايم را به دلار نمي‌فروشم» يا بعضي‌هاي ديگر مي‌گويند: «سياست پدر و مادر نمي‌شناسد» يا بعضي‌هاي ديگر...
چه مي‌دانم؛ اين روزها هركس رشته‌اي به دست گرفته و پي سرنخش مي‌رود. حرف من هم اين نيست كه بگويم شما چه رشته‌اي را بگير و كلافش را باز كن؛ اما از اين جر و بحث‌هاي امروزي، جرقه‌اي از خاطرات گذشته در ذهنم روشن شده كه به گمانم برايت خواندني باشد.
فكر نمي‌كنم هيچ كدام از آزاده‌ها، يقلاوي‌هاي دوران اسارت را فراموش كرده باشند؛ ظرف‌هاي بزرگي كه حتي غذاي بي‌بوي داخلش،‌ هشت، نُه نفر را دور خودش مي‌كشاند. گرچه غذاهاي داخل يقلاوي هيچ‌گاه مزه‌اي نداشتند، اما هميشه جمع باصفا و بي‌غل و غش دور و برش كلي بهمان مزه مي‌داد.










اسم «وحدت» كه روي پتوهاي سفره‌مانند اسارت نقش مي‌نشست، ديگر غذاها هم برايمان مزه‌دار مي‌شد. «سفره‌هاي وحدت» گرچه خيلي ساده بودند، اما دل‌هاي پرنقش و نگار بسياري را دور خود جمع مي‌كردند.

آن روزها ماه رمضان كه مي‌شد، هيچ خبري از اين سفره‌هاي رنگين امروزي نبود. با سادگي‌ سفره‌هايمان كلي هم صفا مي‌كرديم. بماند كه شكم‌هاي روزه اسرا، همان سفره‌ها را هم به ديد رنگين‌ترين مدل خود مي‌ديدند.










قبل‌ترش هم همين‌طور بود. سفره‌هايي كه مادرها و مادربزرگ‌هايمان جلويمان پهن مي‌كردند هم مثل همين سفره‌هاي اسارتي تك رنگ بودند.

انگار آن روزها، تك‌رنگي، مردم را هم يك دست و يك‌رنگ مي‌كرد. يا مردم، دور و برشان را يك‌‌رنگ و يك‌دست مي‌كردند. نمي‌دانم؛ به هر حال هرچه بود از اين حرف‌هاي صد من يه غاز و بلم بشوي امروزي خبري نبود. مردم با كمش درد دين داشتند و با زيادش هم همين‌طور. كسي به اين فكر نمي‌كرد كه بخواهد عزتش را با سفره‌اش معامله كند. اگر كم بود به جايش محبت مي‌گذاشتند و خدا را شكر مي‌كردند و اگر هم زياد بود از روي محبت‌شان به ديگران مي‌بخشيدند و باز هم خدا را شكر مي‌كردند.










بگذريم؛ حالا بيا و كنار سفره ساده من هم كمي بنشين؛ من و تو هنوز از همان تباريم.  فاطمه‌زهرا حاتمي

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید