امروز : دوشنبه, ۰۲. مهر ۱۳۹۷
جنگ بدون اسلحه / دلنوشته PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط Esfehan   
چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۳۲

جنگ بدون اسلحه

اتوبوس‌ها به سختي حركت مي‌كردند. دست آزادگان در دست جمعيت منتظران قفل شده بود. به سختي مي‌توانستم چهرة آزادگان را ببينيم. در آن جمعيت باشكوه، گويي سال‌هاي پرشور جنگ هشت‌ ساله تكرار مي‌شدند؛ همان زمان كه خيل اتوبوس‌ رزمنده‌ها راهي جبهه‌هاي جنگ مي‌شدند و جمعيت مردم به بدرقه راهشان مي‌آمدند.

از آن روزها براي نوجواناني هم سن و سال من فقط مشتي خاطره باقي مانده بود؛ خاطره‌هايي از عكس‌هاي سياه و سفيد و فيلم‌هاي جنگي دفاع مقدس. با اين حال من اين خاطره‌ها را هم بسيار دوست داشتم و با شنيدن صداي توپ و تانكِ آميخته با فريادهاي الله اكبر رزمنده‌ها گمان مي‌كردم كه ميدان دوباره‌اي پا گرفته و مرا نيز تا قعر معركه با خود همراه ساخته است. اما تمام اين افكار احساسي بيش نبود و صحنة بازگشت اسرا پايان جنگ را يادآوري مي‌كرد.

 

 


قبل از رفتنم به حرم مطهر امام(ره)، كه اولين قدم‌گاه آزادگان عزيز بود، مادرم كه از حسرت عميق و دروني‌ام خبر داشت، از من درخواستي كرد و گفت: «پسرم، آنجا كه رسيدي، سعي كن به چهره اين رزمنده‌ها و سلاح‌ها و لباس‌هاي بسيجي‌شان از نزديكِ نزديك نگاه كني. شايد آن‌ها تو را با خود به ميدان‌ جنگي كه تازه در راه هست، ببرند.»

صحبت‌هاي مادر مرا به جلو كشاند. ديدن انسان‌هايي از جنس همان رزمنده‌هايي كه مدام در فيلم‌هاي دفاع مقدس مي‌ديدم، برايم لذتي وافر داشت. اما، تا جلو رسيدم شكوفه‌هاي افكارم يكدفعه پرپر شدند. باورم نمي‌شد؛ مادر از كدام سلاح و لباس‌ بسيجي حرف مي‌زد؟! آن‌جا بود كه تازه به خود آمدم. راستي! دشمن كه به دست اسراي خود سلاح نمي‌دهد! دشمن كه بر تن آن‌ها لباس بسيجي نمي‌پوشاند!

پيرمردي از ميان جمعيت فرياد زد: «خوش آمديد سربازهاي خميني، خوش آمديد بسيجي‌هاي مبارز، خوش آمديد رزمنده‌هاي اسلام...» صحبت‌هاي پيرمرد تعجبم را دوچندان كرد. مگر اسير در ميدان جنگ بوده كه بسيجي‌وار مبارزه كند؟!

برگشتم و به چهرة آزادگان خيره شدم. صحنه‌هايي كه از مقابل چشمانم عبور مي‌كردند، حقايقي تازه را با خود همراه داشتند. آري؛ زخم‌هايي كهنه، صورت‌هايي رنج‌ديده، لبخندهايي با دندان‌هاي شكسته، ... همه و همه نشان از مبارزه‌اي سخت داشت؛ مبارزه‌اي با دست‌هاي خالي.

 

 

 

به دست‌هاي خودم خيره شدم، و به لباس‌هايم كه هيچ شباهتي به لباس رزمنده‌ها نداشت. ناگهان سخن آشنايي در ذهنم جرقه زد: «تا زماني كه خوني از مظلوم مي‌چكد، جنگ ادامه دارد.»

تازه آن‌جا متوجه شدم كه براي منِ نوجوان هم كه عشق به جبهه، عقل و هوشش را برده، هنوز هم كه هنوز است ميدان كارزاري وجود دارد؛ ميدان كارزاري بدون هيچ كدام از سلاح‌هاي جنگي؛ ميدان كارزاري كه با دست‌هاي خالي از اسلحه، مقاومت را به جلو مي‌برد. تازه آن‌جا فهميدم كه من هم مي‌توانم بجنگم؛ جنگ با تمام نامحرماني كه قصد دارند ثمرة خون شهدا و صبر اسيرانمان را به يغما ببرند؛ با تمام ديو‌صفتاني كه ديگر نه با اسلحه، بلكه با فكرهايي مدرن نقشه تاراج ارزش‌هايمان را مي‌كشند.

به چهرة اسرا كه خيره شدم، فهميدم كه جنگ بدون اسلحه چقدر سنگين‌تر و سخت‌تر است! چقدر پرصبرتر است! و چقدر شكننده‌تر!

فاطمه‌زهرا حاتمي

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید